X
هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!
نوشته شده در ى 17 مهر 1390ساعت10:16 قبل‏ازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(21) -
دلیل
علم فيزيک دروغ مي‌گويد!
براي ديدن نياز به نور نيست، فقط دليل لازم است!
نوشته شده در ى 17 مهر 1390ساعت10:11 قبل‏ازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(8) -
زنانی که رویای خویش را می بافند!!!

 

 

زنانی که رویای خویش را می بافند!!!

یک سینه سخن در عکس است!

نوشته شده در ى 17 مهر 1390ساعت09:49 قبل‏ازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(4) -
روشی پلید:
یک درس ساده ایی بود که بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درسو بخونم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم . نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدوم از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم :
(در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمره ی صفر را به بیست تقلب ترجیح می دهم .)
نمره ی الف را گرفتم خدیا مرا ببخش.


نوشته شده در ج 15 مهر 1390ساعت08:51 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(7) -
خیابان تهران، خیابان سئول

شهرددار سئول در تهران در سال ۱۳۵۴: امیدوارم سئول هم مانند تهران شهر پیشرفته ای گردد!

 
پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همکاری بین دو کشور سنگ بنای دو خیابان بزرگ در پایتخت دو کشور گذاشته شد.خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در سئول با نام تهران در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز به مانند تهران شهر پیشرفته ای گردد و این درست در زمانی بوده است که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان بوده است.نکته جالب آن است که خیابان تهران تنها اسم خارجی در میان خیابان های سئول است حال با گذشت ۳۳ سال خیابان تهران مبدل به اصلی ترین، زیباترین و گرانقیمت ترین خیابان سئول شده است.دفاترصدها شرکت عظیم تجاری ـ صنعتی و دفاتر شرکت های بزرگ بین اللملی از قبیل یاهو و برجهای بلند این خیابان که یک سرمایه گذاری بیش از ۱۰۰میلیارددلاری را به خود جذب کرده است در این خیابان قرار دارد و این در حالی است که خیابان سئول در تهران تنها اتوبانی به خود دیده است. اینک این دو خیابان جلوه معنی داری به داستان توسعه یافتگی این دو شهر و کشور بخشیده است. معنایی که برای ما ایرانیان بسیار درد آور و قابل تامل است . و جالب آنکه رویایی کره ای ها برای تبدیل به ایران توسعه یافته با گذشت سی و چند سال برعکس شده است و تبدیل به رویای ایرانیان برای رسیدن به کره شده است. در یک مقایسه تطبیقی سرعت عمل و پیشرفت کره و ایران را در جهت توسعه یافتگی با مشاهده سرنوشت دو خیابان سئول در ایران و خیابان تهران در کره می توان به وضوح دید.
نوشته شده در چ 19 مرداد 1390ساعت12:43 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(3) -
این رو خیلی قبول دارم:

" لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ،

فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد.

جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد

انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد  ."

 فرانتس كافكا

نوشته شده در ش 8 مرداد 1390ساعت12:20 قبل‏ازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(4) -
حکیمی...
پیری برای جمعی سخن میراند
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند .
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت
و تعداد کمتری از حضار خندیدند .
او مجدد لطیفه را تکرار کرد
تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید .
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن
در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید… .
نوشته شده در پ 6 مرداد 1390ساعت03:09 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(2) -
سالروز تولد من

امروز رسما  سی ویک ساله شدم.دارم کم کم پیر می شم!

اگه بخوام به خودم برای این سالهای گذشته  نمره بدم فکر می کنم از بیست بشم سه!!!!

شما از سالهای گذشته به تلاشهای خودتون و میزان رضایت خودتون از تلاشهاتون چه نمره ای می دید؟

نوشته شده در س 4 مرداد 1390ساعت12:03 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(11) -
زندان بدون حصار
 
بعد از جنگ آمریکا با کره، *ژنرال ویلیام مایر* که بعدها به سمت روانکاو ارشد
ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد
مطالعه قرار می داد.****
حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از
استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور
نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می شد. از هیچ یک از تکنیک های متداول
شکنجه استفاده نمی شد اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده
بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمی
کردند. بسیاری از آن ها شب می خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی شدند. آن هایی که
مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمی کردند و عموماً با
زندانبانان خود طرح دوستی می ریختند.****
دلیل این رویداد، سال ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات
خود را به این شرح ارائه کرد :****
· *در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست
زندانیان رسیده می شد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمی شدند.*****
· *هر روز از زندانیان می خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی
که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا می توانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را
تعریف کنند.*****
· *هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را می کرد، سیگار جایزه می گرفت.
اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمی شد.*****
· *همه به جاسوسی برای دریافت جایزه که خطری هم برای دوستانشان نداشت
عادت کرده بودند.*****
تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده
است****
· *با دریافت خبرهای منتخب **(**فقط منفی**)** امید از بین می رفت.***
**
· *با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می شد و خود را انسانی پست می
یافتند.*****
· *با تعریف خیانت ها، اعتبار آن ها نزد هم گروهی ها از بین می رفت.*
****
****
و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.****
این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده می شود.****
*سوال :*****
*در زندگیمان به چه میزان خودمان و اطرافیانمان را به صورت خاموش شکنجه کرده
ایم؟
نوشته شده در د 3 مرداد 1390ساعت10:05 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(1) -
خوب باش
سعی نكن متفاوت باشی..فقط خوب باش..خوب بودن به اندازه كافی متفاوت هست...
نوشته شده در د 3 مرداد 1390ساعت09:43 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(1) -
ثروتمندتر از بیل گیتس
از بیلگیتس پرسیدن از تو ثروت مند تر هم هست؟

( ادامه مطلب )


نوشته شده در ى 2 مرداد 1390ساعت11:58 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(1) -
فقط به متن این استعفا دقت کنید:
فقط به متن این استعفا دقت کنید:
ریاست محترم تربیت بدنی استان فارس
با سلام
نظر به اینکه این اداره به خاطر عدم توجه به هیئت کشتی استعفاء خود را از مسئولین هیئت کشتی استان را دارم انشااله با مدیریت جنابعالی در ورزش استان هیئت کشتی را موفق باشد!!!!
نوشته شده در ى 2 مرداد 1390ساعت11:44 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(5) -
نشستن کشنده است.
رسما اعلام شده که نشستن بد است. نشستن باعث چاقی می‌شود. نشستن باعث ضعف است. و نشستن مرگ را نزدیک‌تر می‌کند. البته صحبت سیاست نیست. صحبت بدن انسان است و رشته‌ای به اسم محققین عدم فعالیت. آن‌ها با این سوال شروع کردند که چرا بعضی‌ها زیاد می‌خورند و چاق نیستند و بعضی‌ها کم می‌خورند ولی دائم چاق می‌شوند و به این نتیجه رسیدند که تفاوت این دو گروه در فعالیت‌های جزیی روزانه است. کارهایی مانند بستن بند کفش، خم شدن برای برداشتن کیف، کش و قوس دادن به عضلات حین کارهای دیگر و از همه مهمتر ننشستن. بنا به تحقیق جیمز ولاهو در نشریه نیویورک تایمز نشستن باعث می‌شود: فعالیت الکتریکی عضله افت کند – و «عضله به وضعیتی مشابه عضله یک اسب مرده برود.». [حین نشستن] عضله شما تنها یک کالری در دقیقه مصرف می‌کند که یک سوم وضعیتی است که بلند شوید و راه بروید. این موضوع باعث بالا رفتن احتمال دیابت نوع دو و همچنین چاقی می‌شود. آنزیم‌های شکننده لیپید و تریگلیسیرین که وظیفه جمع کردن چربی از سیستم خون را دارد نیز شدیدا سقوط می‌کنند که به نوبه خود باعث پایین آمدن سطح کلسترول خوب می‌شود. متخصص عدم تحرک مارک هامیلتون در آخرین کار خود نشان می‌دهد که چطور عدم تحرک اجباری در موش‌ها به سرعت باعث کم شدن هفتاد و پنج درصدی توان عضلات مرتبط با ایستادن در حذف لیپوپروتئین‌های خون می‌شود. برای نشان دادن تاثیر مشابه در انسان‌ها، از چهارده داوطلب جوان و سالم خواسته شد تا بیست و چهار ساعت بی تحرک باشند و اینکار باعث افت چهل درصدی توان انسلولین در شکستن گلوکز شد. طبق تحقیقات مشابه، یک عمر روزانه شش ساعت پشت میز نشستن می‌تواند در مردان باعث ۲۰٪ افزایش احتمال مرگ در مقایسه با کسانی شود که روزانه تنها ۳ ساعت پشت میز می‌نشینند. همین مجموعه تحقیقات باعث شده یک مد در بین هکرها شایع شود: ایستاده کار کردن. این روزها اصلا غیرعادی نیست وارد دفتری بشوید و ببینید که یک نفر صندلی‌اش را روی میز و کامپیوتر را روی آن گذاشته و مشغول کار است یا اصولا میزهای بلندی ویژه ایستاده کار کردن در دفاتر کار گذاشته شده. بخصوص اگر توجه کنید که طبق این تحقیقات، تمرینات ورزشی جلوی صدمات ناشی از نشستن طولانی را نمی‌گیرند، راحت‌تر عکس بالا را به عنوان چیزی فراتر از یک مد برنامه‌نویسی، درک می‌کنید. منابع: بیزنس اینسایدر و بویینگ بویینگ با تشکر از خانم سپیده آتشی برای ارسال مطلب
نوشته شده در چ 29 تير 1390ساعت11:16 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(0) -
دیروز...امروز
سه هفته پیش یکی از معلمهای دوران راهنماییم رو دیدم. خم شدم ودستش رو بوسیدم ،از دیدنش لذت بردم و از اعماق قلبم به وجودش افتخار کردم.................................................. امروز یکی از دانشجوهای ترم قبلیم رو دیدم.بهش سلام کردم. جواب نداد...از من گذشت...ومن صداش رو از پشتم شنیدم که به دوستانش می گفت: این اسکول ترم پیش به ما ریاضی درس می داد!!!!! ........................................................گله ای نیست. این تفاوت دیروز وامروز ماست!!!!! چه حسرتی خوردم!!!!!
نوشته شده در ش 25 تير 1390ساعت09:16 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(19) -
قضاوت زود
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد .. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند… ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید . زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.
نوشته شده در ج 24 تير 1390ساعت10:51 قبل‏ازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(1) -
سیگار!
توی کافه‌ی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید؛ یکی دیگه رفت جلو و گفت: - ببخشید آقا! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین؟ - منظور؟ - منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود! - تو سیگار می‌کشی؟ - نه! - هواپیما داری؟ - نه! - به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ ضمناً اون هواپیمایی که نشون دادی مال منه...
نوشته شده در ج 24 تير 1390ساعت10:45 قبل‏ازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(2) -
موش
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود . موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشد .» اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود . موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .» میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .» موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید ن شد. سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟ در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند . او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .» مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد . روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند . حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند! نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!
نوشته شده در ج 24 تير 1390ساعت10:43 قبل‏ازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(1) -
شکسپیر گفت:
شکسپیر گفت : I always feel happy, you know why? من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟ Because I don't expect anything from anyone, برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم، Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life .. انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات عشق بورز .. Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and .. خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و .. Befor you speak » Listen قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن Befor you write » Think قبل از اینکه بنویسی » فکر کن Befor you spend » Earn قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش Befor you pray » Forgive قبل از اینکه دعا کنی » ببخش Befor you hurt » Feel قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن Befor you hate » Love قبل از تنفر » عشق بورز That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it. زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
نوشته شده در چ 22 تير 1390ساعت07:04 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(2) -
چه نتیجه ای می گیرید؟
در یک افسانه‌ی قدیمی پِرویی از شهری حکایت می‌شود که همه در آن شاد بودند. ساکنا‏ن این شهر کارهای دلخواهشان را انجام می‌دادند و با هم خوب تا می‌کردند، به جز شهردار که غصه می‌خورد، چون هیچ حکمی نداشت که صادر کند. زندان خالی بود. از دادگاه هرگز استفاده نمی‌شد و دفتر اسناد رسمی هیچ سندی صادر نمی‌کرد، چون ارزش سخنان انسان بیشتر از کاغذی بود که روی آن نوشته شده باشد ‏روزی شهردار چند کارگر از جای دوری آورد تا وسط میدان اصلی دهکده دیوار بکشند. تا یک هفته صدای چکش و اره به گوش می‌رسید در پایان هفته شهردار از همه‌ی ساکنان دعوت کرد تا در مراسم افتتاح شرکت کنند حصارها را با تشریفات مفصل برداشتند و یک چوبه‌ی دار نمایان شد ‏مردم از هم می‌پرسیدند که این چوبه‌ی دار در آن‌جا چه می‌کند ‏از ترس‌شان از آن به بعد برای حل و فصل همه‌ی مواردی که قبلاً با قول و قرار متقابل انجام می‌شد، به دادگاه مراجعه می‌کردند و برای ثبت اسنادی که قبلاً صرفاً به زبان می‌آمد، به دفتر ثبت اسناد رسمی می‌رفتند کم‌کم ‏توجه‌شان به آنچه که شهردار «ترس از قانون» می‌گفت، جلب شد ‏در افسانه آمده که هرگز از آن چوبه‌ی دار استفاده نشد، اما وجود آن همه چیز را عوض کرد. با تشکر از خانم خانی به دلیل ارسال مطلب
نوشته شده در س 21 تير 1390ساعت03:25 بعدازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(1) -
اهدای مکرر خون ابتلا به سرطان را کاهش می دهد

( ادامه مطلب )


نوشته شده در ى 19 تير 1390ساعت11:23 قبل‏ازظهر توسط علیرضا | لینک ثابت || - نظر(0) -